تبليغاتX
نوشته های یک ذهن زیبا


























نوشته های یک ذهن زیبا

هر روز را زندگی کن آنچنان که باید باش- لطفا نظر خصوصی نگذارید

پیاز سرخ کرد گفتم مگه نمی خوای مرغ سرخ کنی گفت چرا دیگه، پیاز سرخ کردم که مرغا رو باهاش سرخ کنم هم خنده ام گرفته بود هم شرمنده شده بودم هم گشنم بود و از گشنگی یه کم عصبی بودم خیلی آروم گفتم مرغ رو بدونه پیاز سرخ می کنن پس ولش کن یه روز دیگه مرغ می خوریم بیا املت بخوریم. گفت ناراحت شدی گفتم نه خوب میدونم به خاطره من داری درست می کنی گفت آخه بلد نیستم. یه لحظه حالم از خودم بهم خورد گفتم نه عزیزم میدونم بلد نیستی چه ایرادی داره مگه املت چشه تو داری به من لطف میکنی.بعد از شام گفت چی دلت میخواد؟ منظورش غذا بود یهو یاده چیزایی که دلم می خواست افتادم با حسرت تو چشمش نگاه کردم و گفتم خیلی چیزا دلم می خواد: دلم می خواست درسم تموم شده بود. -دلم می خواست حالم خوب بود میرفتم کلاس ورزش بعدشم سونا و جکوزی و دوش می گرفتم میومدم خونه مثله قدیما.- دلم می خواست می رفتم پیشه ثمر کلاس نقاشی یه عالمه تابلو می کشیدم. -دلم می خواست می رفتم لب دریا نه اصلا می رفتیم کیش یه عالمه لبه دریا می شستیم و استراحت می کردیم. - دلم می خواست یه ذره همه چیز روتین تر از اینی که هست میشد. -دلم می خواست ... 

ته چشماش یه چیزی بود مثله حسه دلسوزی ولی چیزی نمی گفت شاید داشت فکر می کرد....

نوشته شده در 91/02/31ساعت 14:33 توسط راضیه |

آدم گاهی لازم است تکلیفش را با خودش روشن کند با خود درونی و بیرونی هم ندارد با خودِ خودش باید بنشیند و سنگهایش را وابکند.

گاهی از نگاه به آینه خسته میشوم و گاهی دلم می خواهد تمام ریزکاری های صورتم را ورانداز کنم و بعد هی جوش هایم را فشار بدهم و بعد که دیدم صورتم قرمز شده رویش را با پن کیک صاف کنم و دماغم را ورانداز کنم بگویم نه خیلی هم بد نیست عمل نمی خواهد و بعد از اعتماد به نفسم خوشم بیاید.

گاهی دلم می خواهد فلسفه ببافم و آدم اهلش را پیدا کنم و کلی کل کل کنیم و روحمان شاد شود.

گاهی دلم می خواهد تمام چیزهایی که قبول داشتم را بریزم دور و از نو شروع کنم به پذیرش هر آنچه دوست دارم و به نظرم درست است.

گاهی دلم می خواهد قرص هایم را نخورم خوب روزی 5جور قرص خوردن هم خود مکافاتیست و این می شود که چند روز به معده ام استراحت میدهم و دوباره از سر میگرمشان.

گاهی دلم می خواهد فردا که تولدم است مثل سال گذشته سوپرایز شوم و یکهو ببینم دوستانم آمده اند خانه مان و کلی جشن بگیریم و احساس خوشبختی کنم.

گاهی دلم می خواهد این پوسته را بشکافم و پرواز کنم.

گاهی....

بعدا نوشت: بین تمام اس ام اس ها کادوها و تماس های تبریک یکیش بیشتر از بقیه بهم چسبید. یکی از دوستان که در شیراز مشغول خدمت سربازیه از پادگان بهم زنگ زد و تولدم رو تبریک واقعا لذت بخش بود.:)))

نوشته شده در 91/02/26ساعت 15:55 توسط راضیه |

روز زن بر تمام بانوان عالم مبارک باد
نوشته شده در 91/02/23ساعت 9:19 توسط راضیه |

گاهی همه چیز دست به دست هم می دهند تا مرا بهم بریزد

گاهی تمام درها بسته می شود

گاهی انقدر منفی باف می شوم که خودم هم باورم نمی شود که این منم

راستش را بخواهید این روزها حال خیلی خوشی ندارم ترس عجیبی درونم موج می زند همه چیز به طرز معجزه آسایی به در بسته می خورد. به کسی نمی توان گفت. همیشه اعتقاد داشتم مشگل خود یک چیز است نیش و کنایه و حرفهای این و آن یک چیز دیگرمشگل را می توان حل کرد ولی حرف مردم گاهی تا اعماقت را به آتش می کشد خواه از طرف دوست باشد خواه دشمن.

شرایط برایم تنگ شده علی می گوید هورمون هایت بهم ریخته، حساس شده ای ولی من فکر می کنم واقعا کسی قفل بزرگی بر کارهایم زده.

دلم یک دله سیر گریه می خواهد دلم مادرم را می خواهد دلم می خواهد حرف بزنم و بعد در آغوشش بگریم مثل نوجوانی هایم همیشه تنها دوستم بود همیشه با او صحبت می کردم همیشه راهنمایی ام می کرد همپایم می آمد ولی حالا نمی خواهم با او صحبت کنم دلم نمی خواهد ناراحتش کنم دلم می خواهد همیشه خوشی ام را ببیند غم هایم را که به او می گویم شب خوابش نمی برد آخر دختر کوچکش را زیادی دوست دارد گاهی محرمانه و درگوشی می گوید که چنین است.

امروز یک مطلب خواندم که نوشته بود بزرگ که می شوی چنین و چنان می شوی راست می گفت شاید بزرگ شده ام. همه چیز زیادی به نظرم جدی می آید ناامیدی وجودم را فراگرفته همه چیز برایم سقیل است.

امروز سعی می کنم حالم را بهتر کنم...

امروز سعی می کنم ذهنه بدبینم را تغییر دهم...

امروز سعی می کنم برای خودم دعا کنم...

امروز سعی می کنم دلتنگ نباشم...

شما نیز برایم دعا کنید....

نوشته شده در 91/02/17ساعت 15:51 توسط راضیه |

حالم بد بود. همسرم گفت بریم بیمارستان منم گفتم پس بریم بیمارستان لاله که حداقل ببینیم چه شکلیه و محیطش چه جوریه احتمالا دکترم هم امروز اونجاست آخه قراره اونجا زایمان کنم. بیمارستان شیک و تمیزی بود نگهبانهاش همه کت و شلوار یک دست و کراوات داشتند درکل دیسیپلینش بالا بود. بعد از کمی معطلی متوجه شدیم خانم دکتر امروز شیفتشون نیست در همون حین پیرمردی وارد شد ظاهرش معلوم بود که از سطح پایینه جامعه ست سرش رو گرفته بود و هی می گفت سرم درد می کنه یه قرص بهم بدین نگهبان اومد و بهش گفت پدر جان جرا اومدی اینجا میرفتی بیمارستان میلاد اینجا فقط پول و می شناسن بیا بریم برات یه دربست بگیرم وبردش به سمت بیرون و براش ماشین گرفت دلم برای پیرمرده سوخت و برای انسانیت از دست رفته خودمون بیشتر.چرا آدمها به هم رحم نمی کنن و پول عضو جدا نشدنی از اونهاست.وقتی پول داری احترام شخصیت و شعور داری وقتی نداری باید برای یه درمان سرپایی از جایی که از ما بهترون هستند بری جای دیگه تا شاید دستی نوازشگرِجسم و روح خستت بشه

نوشته شده در 91/02/10ساعت 21:43 توسط راضیه |


آخرين مطالب
»  چی دلت میخواد؟
» برشی ریز بر لایه های درون....
» 
» گاهی همه چیز...
» اینجا فقط پول رو می شناسن
» اوه که اینطور
» هوس امروز من...
» روزمره نگاری-زنانه
» نظر شخصی
» گاهي گمان نمي كني ولي مي شود

 Design By : Pichak